على اكبر دهخدا

909

امثال و حكم ( فارسى )

ز شرم ار با فرشته همنشينى * ز بيشتر مىتو با ديوان قرينى . ناصر خسرو . رجوع به : الحياء من الايمان ، شود . ز شمشير ديوان خرد جوشن است * دل و جان دانا به دو روشن است . فردوسى . رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود . ز شيران بود روبهان را نوا * نخندد زمين تا نگريد هوا . نظامى ز شيران چه زايد مگر شرزه شير . * ( . . . چنان چون پدر نامدار و دلير . ) فردوسى . رجوع به : چنان بود پدرى . . . ، شود . ز شير بچه هم شير آيد * ( از پشت اتابك چو تو شاهى زايد زيرا كه . . . ) مجير بيلقانى . رجوع به : چنان بود پدرى . . . ، شود . ز شير دندان باشد ز غرم و رنگ سرين * ( از او نهيبى باشد ز خصم حاسد جان . . . ) قطران ز شير شتر خوردن و سوسمار * عرب را بجايى رسيده است كار كه تاج كيان را كنند آرزو * تفو باد بر چرخ گردان تفو . فردوسى . ز صاحب غرض تا سخن نشنوى * كه گر كاربندى پشيمان شوى . سعدى . رجوع به : گرت راهى . . . ، شود . ز صد انگشت نايد كار يك سر * نه از سيصد ستاره كار يك خور . ويس و رامين . ز صد تير آيد يكى برنشان . گج . ز صد چوبه آيد يكى برنشان . از مجموعهء مختصر امثال طبع هند . ز صد دلير يكى باشد آنكه توفيقش * حسام قاطع و بازوى كامكار دهد . ظهير . ز طمع است كوته زبان مرد آز * چو شد طمع كوته زبان شد دراز . اسدى رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود . ز عالم كسى سر برآرد بلند * كه در كار عالم بود هوشمند . ز عشق تا بصبورى هزار فرسنگ است . * ( دلى كه عاشق و صابر بود مگر سنگ است . . . ) سعدى . ز عشق هركه خجل شد از او مدار عجب * ( ستارگان همه آگه شدند و ماه خجل . . . ) فرخى . زعفران قاين . چيزى كم و تنگ‌ياب . ز علم ظاهر آمد علم دين نغز * ( بلى بىپوست ناپخته است هر مغز . . . ) شبسترى . ز عيسى چه كاهيد كيدا جهود * كجا سوى گردون برد راه دود . حضرت اديب . نظير : سامرى كيست كه دست از يد بيضا ببرد . حافظ . ز غمازيست مشك آخر سيه‌روى * كه از صد پرده بيرون ميدهد بوى . جامى . ز فرزانه گيرد سخن روشنى * ( . . . بچين شو كه تا مشك چين آكنى . حضرت اديب .